السلام علیک یا ابا عبدالله و علی
الارواح التی حلت بفنائک
السلام علیک یا ابا عبدالله و علی
الارواح التی حلت بفنائک
فروردین : نتیجه نوار مغزی که چند روز پیش ازتون گرفتن شما رو هیجان زده خواهد کرد ... خوشحال باشین ... قدم نورسیده مبارک ... باور کنین اهمیتی نداره که مرد باشید یا زن .. مهم اینه که شما باردار شدین . البته میتونین از بیست و سی به دلیل تجاوز مکرر به مغزتون شکایت کنین .
اردیبهشت : انقدر خودتونو عاشق و دل خسته جلوه ندین ... درسته خیلی زیبا و با نمکه و دوستش دارین ولی اون واقعاً داره به شما خیانت میکنه !!!!... اینهمه هزینه ی انواع غذاهای لوکس ، خونه ی امن و جای گرم و نرم و راحت ، دکتر و دواء ... واقعاً حماقته ...کافیه فقط یه روز از این امکانات محروم بشه ... اونوقت خواهید دید که چقدر راحت و ناجوانمردانه ولتون میکنه و دوباره میره سراغ همون آشغالای خیابونی .......................گربه هم شد حیوون ؟. دله ی خائن ِ بی چشم و رو
خرداد : ستاره بختتون در برج عقربه ... اگه قصد سفر به مناطق کویری رو دارین ترجیحاً روی زمین ننشینید . نیش عقرب از هرجائی وارد بشه خطرناکه ، جفت لاستیک عقب که جای خود داره .
تیر : خب آدم عاقل ، حداقل وقتی به بهانه سیگار کشیدن ، فلنگو از خونه میبندی جلوی در واینستا ... عقلت نمی رسه آیفونتون تصویریه!؟ ... بعدم پررو پررو برمیگردی بالا میگی رفتم ماست بخرم تموم شده بود!!! ... احتیاط کنید ... خانومتون جریان سیگار کشیدن شما رو میدونه ، پس با دروغای ضایعتون وضع رو بدتر نکنین... یهو دیدین از کوره در رفت و چوب کرد توی جیب عقبتون ... از ما گفتن
مرداد : پرواز این هفته ی شما به بانکوک به دلیل ربوده شدن هواپیما به مقصد نیویورک سر ازقندهار در میاره !!!!... هیچ ربطی به شانس بد شما نداره ... رباینده ها چُلمن بودن... اوقات خوشی رو براتون آرزو میکنیم.
شهریور : سرمایه گذاری ِ بزرگی که شروع کردین ، پایان خوشی خواهد داشت ... مصمم باشین ... اِوین انقدا هم جای بدی نیست.
مهر : در رمانتیک ترین ماه ممکن بدنیا اومدین و طبعاً رمانتیک ترین اتفاقات رو تجربه خواهید کرد ... .... نه نه!!!! ... محمدرضا فروتن نه!!!! ... تو که همجنس باز نیستی مرد !!! ... اون فقط یه فیلم بود. اتفاق رمانتیک لزوماً ازدواج نیست.
آبان : چی از این بهتر که ماه تولدتون با پرزیدنت محمود یکسانه ... خیلی خوش شانسی ناقلا ... ماهتو بخورم
آذر : یه خبر مسرت بخش براتون داریم .... تا پایان سال دیگه خون دماغ نخواهید شد ... مطمئن باشین ... شما دستتونو در بیارین بقیه شو ما تضمین میکنیم.
دی : شب یلدا فرصت خوبیه واسه مفت چرونی ... از الان همه فامیلو تحریک کنید که سر فرد مورد
نظرتون خراب شن. حتماً هم تاکید کنید بهش بگن که پیشاپیش واسه تدارک شام و شب چره و کله
پاچه صبح ازش ممنون خواهند بود.
بهمن : ضایعتر از این ماه گیر نیاوردین؟ ...همینکه سامان توی این ماه بدنیا اومده کافی نیست؟ بهترین زمان برای تغییر تاریخ تولد مندرج درشناسنامه تون همین هفته اس . آدمه این یارو ؟ نکبت
اسفند : الهی فداتون بشم که تعطیلی از سر و روتون میباره ... دور ازجون، از همون دور قرمز میزنین ...همه دوستون دارن ... نه واسه خاطر اینکه تعطیلین ...واسه اینکه چسبیدین به بهار ...سعی کنید بعد از تعطیلات هم صف رو بهم نزنین ...
آقا چند سالیه یه انقلابی راه افتاده توی این مملکت ...نه نه ... فکرتون نره اونور... منظورم انقلاب روزنامه نگاریه ... انقلابی که نات انلی سبز نیست بات السو اسم سبزو پیشش بیاری ، فحش عمه میدن به آدم ... این انقلاب یه چند تا تئوریسین داره که جزء نوابغ روزنامه نگاری ایرانن ...یکیش همین آقای " ش " خودمونه ... ایشون چند تا تئوری مهم رو البته سالها قبل مطرح کردن و بر همین اساس نوشته هاشون هم تماماً تالی همون تئوری ها شده ... حالا بماند چه زحمتی کشیدن و چقدر دود منقل !!! ... نه منقل نه ... چراغ بود فکرکنم !!! ... آره دود چراغ خوردن تا به اینجا رسیدن.
نتایج تمام تلاشهای درخشان ایشون بوده که امروز شاگردان نورچشمی با توسل به همون رسم استاد به راحتی میتونن ازطرفهای مخاصم ازاله خشتک بفرمایند بدون اینکه جاش رو دستشون بمونه ...
امّــــــــــــــــــــــــــــــــــا ........................یه امّا داره
اون امّا اینه که ایشون حساب نکرده بود غلظت نبوغ شاگرداش تو مایه های سکنجبین باشه (نه که خدای نکرده شیرین عقل باشن ... غلظتشو رو عرض میکنم)
لذاست که بعضی وقتا همین شاگردا واسه "خود چیز کنون" میرن جای کلاه سر میارن ... البته من شرط میبندم که تا حالا متوجه نشدین جریان چیه که دراینصورت میتونین این موضوع رو به حساب غلظت نبوغ من هم بذارین....
بهرحال جریان اینه که :
اواخر دوران دانشجوئی ، من یه مقدار دمکرات تشریف پیداکرده بودم و واسه اینکه کافر از دنیا نرم یه وقتائی روزنامه این بابا "ش" رو میخوندم . اتفاقا ازهمونجا هم با تئوری های بی نظیرش در نگارش آشنا شدم ... مثلا مثلاً مثلاً یه ستون از روزنامه اش اینطوری بود (دقت کنین درفضای سال 76 هستیم ):
گفتم : میدونی رئیس جمهور "خ" از دخترائی که واسش کف و سوت میزنن خیلی خوشش میاد
گفت : نَستَجیرُ بالله .. من خیال کردم این کارا فقط از دست وزیر ارشادش برمیاد
گفتم : همون "ع. م" که دو تا زن داره ؟
گفت : آره
گفتم : نه بابا اون ترسو تر از این حرفاست ... حالا اگه میگفتی خانم " ف.هـ" دختر رئیس مجمع تشخیص مصلحت یه چیزی
.
.
.
دقت کردین که حضرت استاد چقدر SECRET تشریف دارن . حالا اون که باشه استاد ، شاگرداش توی روزنامه جوان میشن این :
سفارت کشور " ک " آشوب ها را تحریک می کند
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! .جلَّ الخالق آدم در می مونه ... بالاخره همه مثه شما باهوش نیستن که ... من از صبح که اینو خوندم هی میگفتم خدایا یعنی منظورش از " ک " چیه !؟
با توجه به حساسیت این جماعت به کلمه " آشوب "اول خیال کردم منظورش اون فحشهای کش داره ... بعد دیدم نه ... نوشته "تحریک" پس حتماً منظورش روم به دیوار بعضی از جاهای آدمه و بلافاصله گفتم : اوه !!!!!!!!!!!!!!!!!!... چه حشری .
ولی نه !! اون فعل آخرش یه ذره مشکوک میزد ، خب شاید زبونم لال منظورش یکی از وسایل جلوگیریه ... البته درسته که میگن هم کِشیه هم وَر میاد اما دلیل نمیشه کشور باشه آخه ... ای بابا ... چه گیری افتادیما.
هیچی آقا ...انقدر فکر کردم تا بعد که توضیحات متن رو خوندم حساب دستم اومد ...
"به گزارش عصر ایران، این روزنامه حامی دولت در گزارش خود با عنون "سفارتخانه های کف خیابانی " نوشت : " یکی از سفارت خانه ها متعلق به کشور " ک" از کشورهای آمریکای شمالی می باشد که در حوادث اخیر اقدام به تحریک ، تشویق و حتی فیلمبرداری از حوادث می کرد . "
دقت بفرمائید ... کشور "ک" از کشورهای آمریکای شمالی ... خب دیگه مشخص شد ...یا "کامبوجه" یا "کنگو"
هرچند اگه همین الان زنگ بزنی دفتر روزنامه و اسم کشور مذکور رو بپرسی احتمالاً میگن :
سیکرِته برادر ... ولی هرچی هست " کانادا" نیست !!!!!!!! چون کانادا تو آسیای جنوب غربی درست بغل خط استواست !!!!
و نهایتاً اگه اصرار کنین میگه : نه آقاجان .. نه عزیز دل برادر ... منظورمون "کارمحال بختیاری" بوده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
شاگردای برادر "ح .ش" هستن دیگه ... کان استعداد
آقا ما بریم قرصمونو بخوریم دیرشد .
نتیجه ی TOP SECRET: نه خیرم ...منظورم از برادر "ح.ش" ، "حوگو شاوز " بود...
نتیجه ی MOST TOP SECRET : هیچم "حوگو شاوز " ، "هوگو چاوز" نیست.
یکشنبه نوشت :
با عنایت ویژه مدیرعامل!!! به ماموریت هرات اعزام می شویم ... حق ماموریت یک فروند تنبان اضافه ![]()
عید قربان رو به همه دوستان عزیزم تبریک میگم
و آرزو میکنم همیشه یادمون باشه که :
خداوند مهربان با فرستادن قوچ به جانب ابراهیم (ع) می خواست به همه بنده هاش بگه :
هرگز به نام من!!!! ، فرزند ، برادر ، و همنوع
بی گناه خودت رو به مسلخ نبر و خونش
رو نریز
نام نامی من همیشه برای بنده هام باید یادآور رحمت و مهربونی باشه
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
میگین نه از خودش بپرسین
سلام
حضورتون عارضم که یکی از خوانندگان وبلاگ من ، عزیزیه به نام اهل دل ... این رفیقمون معمولاً پیغوم پسغوماش خصوصیه و تازگیا خیلی هم دوستانه و دلسوزانه انتقاد میکنه به این شکل که بعد از سلام نیم چارک فحش زن و بچه بارمون میکنه بعد دستشوئی صبحشو توی نوشته های من انجام میده آخر سر هم یه خروار دعای خیر ِ ابتلا به مار غاشیه و سرب داغ در بعضی حفره ها و به زمین گرم خوردن و ابتلا به بواسیر و ..... نثارمون میکنه و خداحافظ تا پست بعدی
چندوقت پیش به این نتیجه رسیدم که این بابا با توجه به رایحه ای که از اثرات حضورش استشمام میشه بیشتر "اهل رودل یا دل پیچه "اس تا "اهل دل" .
خوشگلش اینجاس که حالا نمیدونم واسه خاطر تحریک منه یا هرچی ، هی زرت و زرت میگه اگه راس میگی 13آبان بیا بیرون ... اگه مردی 16 آذر بیا سر محلمون ، اگه فلان داری بیا فلان پایگاه ... هی ما میگیم بابا داریم ولی آخه زشته تو پایگاه ... والّا ... خوبیت نداره وسط اونهمه آدم ،بعدم توصیه میکنه حتماً شال سبز گردنت باشه ، حتما مچ بند سبز ببند که بشناسمت و ... نوشابه بخورونمت !!!!! هی میگم آقا !! قند من بالاست اونطوری هم که تو میخوای نوشابه بخورونی بالاتر میره ، دیگه همه اینو میدونن که جذب مستقیم از مسیر روده اثرش بیشتره ... نمیفهمه که ... اطلاعات پزشکیش اندازه پوست باقالیه .
این دوستمون از اونجا که یه نمه متوهم هم هست پیش خودش فکر کرده که من خیلی دوست دختر موسویم یا احتمالا صیغه کروبی شدم و قس علیهذا .... ولی میخوام بگم خوب شد ... ترشحات فکریش حداقل تحریکم کرد که بیام بنویسم که چیکاره ام و طرفِ کی ام بلکه این بابا یه دفعه واسه همیشه تلنگ غمبادش در بره ... پس با حوصله تا آخر گوش کن و وسطش مثه بعضی رفیقات نرو واسه تجدید وضو !... اگرم خواستی بری پنجره رو باز بذار پشت سرت هوابیاد .
ببین رفیق !! من از همه ی سبزا حمایت میکنم به شدت ... اگه گفتی تا کجا؟ ... میگم برات
خیلی دور نمی برمت . یه روزی توی این بلاد فخیمه یه ناصرالدین شاهی بود که دست تقدیر زد توسر ملت و یه آمیز تقی خانی رو معرفی کرد و اون بابا شد امیر کبیر ... ملت هم خوشحال و سرخوش که دارالفنون ساخت ، واسه جاده ها امنیه گذاشت ، آدم حسابیارو فرستاد فرنگستون واسه تحصیلات عالیه و بچه های ملّتو مایه کوبی کرد (برخلاف شماها که ..ایه کوبی میکنین) و هزار کار دیگه که اثر بهجت اثرش تا همین الانم هست.
کارا تا حدی درست شد ، امورات مردم به صلاح نزدیک تر شد ... تن و جونشون سالمتر شد ، فکرشون باز تر شد ولیییییییییییی!!! یه ولی داره ...ولی فقط اموراتشون اصلاح شد ... خودشون اصلاح !!!!؟؟؟ چی !!!!؟؟؟؟ نشدن...
چند سالی گذشت و یکی از تخم و ترکه های همین ناصرالدینه ، محمد علی شاه شد و بسکه نفهم بود زد دک و پوز ملت بدبختو مالرو کرد (اون موقع هنوز آسفالت نبود).
از قضا همونائی که صدقه سری صدراعظم ِ بابابزرگش ، پاشون وا شده اونور آب برگشته بودند و شده بودن روشنفکر ... 4-5 تا از همین روشنفکرا نشستن و عقلشونو ریختن رو هم ، یه چندتا پهلوون غیرتی وطندوست هم پشتشون وایسادن و ملت هم از خدا خواسته خشتک ممدلیه رو بابادک کردن ، سهل است باد بردش تا شوروی.
اینا اسم خودشونو گذاشتن مشروطه خواه... بعدم به شدت شروع کردن به کپی قواعد دمکراسی از رو دست فرنگیا تا بلکه از سر اتفاق مملکتو آبادکنن و امورات ملت اصلاح بشه ، اما از اونجائی که خیلی روشنفکر بودن تا اونجائی پیش رفتن که یهو دیدن فقط خودشون میفهمن چی میگن و ملت هنوز لای باقالیا ، آفتابه بدست و حیرون وایساده.با اینحال اون دوره هم باز یه چند وقتی امورات مردم هرچند نیم بند اصلاح شد و ملت سرخوش .... ولی اصلاح !!!!؟؟؟ نشدن...
بعدم بینشون دعوا افتاد و شیخ فضل الله (تا یادم نرفته بگم بهت که این بابا اولش بزرگراه نبوده ،آیت الله بوده )کشید کنار و بقیه هم افتادن به جون هم و ممدلی خان الدنگ با سلام و صلوات و تشنه انتقام ِ خشتک بربادفته اش برگشت .
چند سالی گذشته و باز همه چی شد مثه روز اول .بازم قحطی و طاعون و مشمشه اسبی و فساداداری و متفقین و دربدری مردم .
زد و رضاخان کودتا کرد. اول بنا بود فقط نخست وزیر بشه بعد شد شاه و بابای هر چی قجر بود کرد تو پستو به بهونه ی بهبود اوضاع رعیت .
جاده کشید ، راه آهن وتونل و سد ساخت ، مدرسه ها رو نونوارکرد ، سینما رو عمومی کرد و چه ها که نکرد و ملت هم خوشحال و سرخوش که اموراتشون اصلاح شد(واقعا اصلاح شد یه چندسالی) ولی خودشون اصلاح !!!!؟؟؟ نشدن...
بخت بدش دوباره جنگ شد و شیر پیر استعمار و ببر جوون استکبار و پلنگ میانسال نازی و خلاصه هرچی از ممالک گردن کلفت بود دمشونو پهن کرد توی این مملکت ... طوری هم پهن کردن که این رضا خانه هرجا رو لگد کرد شاخ یکی از اینا رفت تو پاچش و عاقبت فرستادنش جائی که "عرب" که نه این دفعه زنگی نی انداخت.
محمدرضا اومد و اونم مثه باباش شروع کرد به ساخت و ساز ، رونق دادن واردات جنسای خارجی و دانشگاه ساختن و بیمارستان تجهیز کردن و کاباره و دانسینگ و ..... ملت هم خوشبخت و سرحال ، نگو یتیم مونده میخواست دروازه های تمدن رو روی مردم بازکنه ناغافل همه موندن لای در و بازم اصلاح !!!؟؟؟؟نشدن .
انقلاب شد و از اون به بعدم لابد شمردی تا حالا چند نفر قراربوده مملکتو آباد کنن و امورات مردمو اصلاح کنن . بالا غیرتاً سرهرچی بخوای شرط میبندم بازم درست نمیشه .
میدونی چرا؟
ما ایرانی جماعت با یه کج فهمی تاریخی دست به یقه ایم و اتفاقاً همیشه هم از همونجا خوردیم ... حداقل مطالعه تاریخ یک قرن گذشته منو به این نتیجه رسونده که هیچوقت نخواستیم خودمون درست بشیم ... یعنی اصلا نمیدونیم که خودمون خرابیم ... به خیالمون امروز ناصرالدین شاه رو سقط میکنیم ، فردا محمدعلی شاه رو پس فردا رضاخان ، بعدش محمدرضا ... هردفعه هم یه بنده خدائی رو عَلَم میکنیم جای قبلی و بعد چند سال فحش عالمو میکشیم بهش که هیچ غلطی نتونست بکنه و بذا بره گمشه و از این خزعبلات ... سید محمد خاتمی رو یادت نیست ؟ حکماً این شتره روی شما هم میخوابه ، خاطرت جمع باشه .
واسه درمون یه دفعه نشستیم از خودمون بپرسیم اونی که میبریمش بالا چقدر با ما فرق میکنه ؟
مطمئن باش هیچ فرقی ... هیچ فرقی
همه ما مثه هم هستیم ... عین هم ... تو با باتوم آدم میزنی من با لنگه کفش گربه ، تو توی خیابون تف میکنی ، من ته سیگارمو میندازم ... تو لائی میکشی وسط همت منم همینطور ، تو الکی بوق میزنی منم همینطور ، تو از زیر مالیات درمیری منم همینطور ، تو پارتی بازی میکنی منم همینطور ....توی همه گه کاریها ردّ ِ هممون هست .
موسوی هم مثه من و توئه ، کروبی هم مثه من و توئه ، محصولی و مشائی و مرتضوی و خلاصه همه ... عین همدیگه ایم
ببین رفیق تا خودمون درست نشیم ، تا خودمونو اصلاح نکنیم ، تا از خودمون شروع نکنیم آب از آب تکون نمیخوره .. میخواد محمود شما باشه ،میخواد میرحسین ما باشه ،میخواد سبزوار اونا ... همینه که هست
حالا فهمیدی تا کجا از جنبش سبز حمایت میکنم ... تا جائی که : موسوی ، کروبی ، خاتمی یا هر کس دیگه ای بُت نشن ، یعنی همه سبزا بدونن که اول باید خودشون اصلاح بشن ، بعداً یه نفر که کاریزمای بهتری داره و توانا تره بشه منتخبشون ، نه آقا بالاسر و حلال همه مشکلات و نه کعبه آمال و آرزوها
تو و امثال تو رو هم تا جون دارم ضایع میکنم (نصیحت پذیر که نیستی ) بلکه بفهمی یه روز تو و هم پالکیهات هم باید خودتونو اصلاح کنین و رفقات روی تابلو ننویسن : "به بهشت نمی روم اگر احمدی نژاد آنجا نباشد " ... انگاری خدا سند بهشتو زده پشت قباله ننشون .
اونروز همه بهم کمک میکنیم که آدم تر بشیم ... باشعورتر باشیم و فهمیده تر ... مثه همینکاری که الان سبزا میکنن . افتاد گلم؟
پ.ن 1:
دروغ چرا ... میگم که اگه طوری شد شاکی نباشین از اینکه بی خبر بودین ، چند وقتیه اصلاً حالم خوش نیست ، البته فقط اوضاع جسمیم خیلی خرابه ... شاید آخرین پستم باشه ... شایدم نه ... این دکتره هم فقط چرت و پرت میگه ... به درمون امیدوارم ولی نمیتونم خودمو خر کنم .
پ.ن 2:
خبری از آنا نیست ، از مامانی و آرمین و رادین هم همینطور ، از نویسنده و بانو هم ... سحر ، شایان ،دایناسور سفید ،عاطفه ، خاطره ، رضا، اشکان هم خیلی وقته نیومدن ... کاش یه بار دیگه ببینم اسمشونو ... واسه بی آرزوئی مثه من همینم کلی دلخوشیه ... بودن همه رفقای وبلاگی تو روزائی که قلبت سر یاری نداره
پ.ن ۳ :
دستبوس همه ی اونائی که چون زیر سایه ی لطفشون هستم و همیشه برام کامنت میذارن اسمشونو نیاوردم
آقا ما اومدیم یه سوال کنیم بریم گیر افتادیم اینجا ... میگن با آمریکا بستین ...آره ؟ یعنی الان میخواین ارتباط بزنین ؟ بینم اونوقت ما 10-12 سال هویج بودیم پرچم مرگ بر آمریکا میدادین دستمون میرفتیم تظاهرات ؟ ...
حالا درک که هر کاری کردین ... تکلیف مارو معلوم کنین ...13آبان بگیم "مرگ بر آمریکا" یا "درود بر آمریکا" ؟
و یه سوال مرتبط از اوباما : تا حالا فکر کردی چه کار دیگه ای باس بکنی تا بشه بهت گفت قرمساق؟
بعد
اون روزی که این بابا منتظر الزیدی لنگه گیوه شو پرت کرد سمت بوش همه تو بوق کردین که صدای عدالتخواهی مسلمین جهان در پاشنه گیوه ی منتظر متجلی است .... ای آزادیخواه .... ای منتظر ... ای زید .... گل باقالی .... گیس گلابتون... ابروکمون ................ حالا بفرما تحویل بگیر.... یه لنگه اش هم اومد سمت صفار ...
وقتی جای آداب معاشرت لنگه کفش هواکردن یاد مردم میدین این میشه آخرش ...
بعد
این بابا همکار جدیدمون که از دوستان آقای یحیویه با دستشوئی جماعت خیلی اُپن برخوردمیکنه ... دیروز گفتم بهش تذکر بدین یه کم وولومش رو بیاره پائین ...
بعد
مراحل اولیه ساخت آلونک داره تموم میشه ... موندم دکور توش چوبی باشه یا ... یا چی؟
بعد
حسین شریعتمداری گفته : موسوی یک بار بگوید مرگ بر اسرائیل .... آقا من جاش میگم : مرگ بر اسرائیل ... مرگ بر اسرائیل ... مرگ بر اسرائیل .... می کشی بیرون الان ؟
بعد
همینمون مونده بود تو نسناس سوسمارخور بگی "ایران را به آتش بکشید" (به نقل از محمد رطیان نویسنده سعودی روزنامه الوطن )... این عربا تا قهوه ای شون نکنی اموراتشون نمیگذره اصلاً
بعد
نوشتن که قاچاق روزانه مشروب به ایران روز 200هزار لیتره ... یعنی چی ؟ ملت که هرروز نمیخورن ...فوقش هفته ای یه بار ... بعدم مگه چقدر میخورن ... فوقش 200 سی سی ... یعنی 7میلیون نفر مشروب خور شیک ... حداقل نصف این تعداد هم وسعشون نمیرسه مشروب شیشه ای 35000 تومن بخرن لذاست که ودکا یا شراب دست ساز خونگی میزنن بالا، لذاست که 10=5/3+7 عرق خور بالفعل داریم ...
نتیجه اخلاقی :ذکریای رازی یه ندونم کاری کرد ، هرشب جمعه 10میلیون پدر بیامرزی فقط تو ایران خرید واسه خودش
2-سازمان ملل گفته که سال 2008 ، 14تن هروئین و 450 تن تریاک توی ایران مصرف شده ... ازاین مطلب هم نتیجه میگیریم که لااقل یک میلیون نفر هم دارن بشت میژنن ...
بعد
نیوشا خانوم هر جا میخوان ژست فرهنگی بگیرن از بنده و نوژن بعنوان اسگل شخصی خودشون استفاده میکنن ..... 4 ساعت تو نمایشگاه مطبوعات چرخوند مارو گشنه تشنه ... دیگه سر آخر خسته شدیم یه کیهان انداختیم زیرمون نیم ساعتی نشستیم ... خدا پدر و مادر شریعتمداری رو بیامرزه ... سایز روزنامه اش انگ دیفرانسیل آدمه
بعد
پنجشنبه تولد کوروشه ... چیکیلی چیکیلی چیکیلی چیکیلی.... از ساعت 2 باید برم کمکشون حمّالی .... چیکیلی چیکیلی چیکیلی چیکیلی
جالبه همیشه اولین مدعو کلیه مهمونی ها اعم از تولد عروسی نامزدی ختنه سورون اخته سورون و .... منم ... انقد که دوستام به من علاقه دارن در نقش حمال ...
آخر
این مملکت کی آروم میشه ... خسته شدددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددم
الغرض يه چند وقتي پيداش نبود و اين مدت فرصت خوبي بود كه يه مروري به ادا اطوارهاي نافرمش داشته باشم و عزممو جزم كنم كه بپرونمش واسه هميشه ....
اين آخريا يه بار كه بيمارستان بودم اومده بود عيادت ... جلوی در داشت از پرستار سراغمو میگرفت..
سلام فهیمه خانوم ....اومد بالاسرم و دستشو گذاشت رو بازوم و با يه صداي آروم گفت : بميرم الهي چيكار كردي با خودت ، بعدم يه مف بالا كشيد بازومو گرفت و لباشو چسبوند به پيشونيم ... یه ذره خودمو جمع و جور کردم ... غفلت ميكردم ممكن بود عيادتش صحنه دار بشه
وا داد كه آذر دهن شُلی کرده
- مادرت گفت .... بهش گفتم خانوم خيلي دلتون گنده اس بخدا ... جوون نازنينتون رو تنها ول كردين رو تخت بيمارستان
- نه بابا عادت دارم بار اوّلم كه نيست ... بعدم بچه ها گاهي ميان سر ميزنن ...
- كي ولت ميكنن حالا ؟
-(قابل توجه دوستان ...من باد معده بودم تاحالا ...خودم خبرنداشتم ... )
یعني كي ترخيص ميشم ؟
- آره ديگه
- والله همچي معلوم نيست حالا حالاها بذارن برم خونه .... دفعه ي پيش يه ذره بدقلقي كردم هم دكترم دلخور شد هم بچه ها ... ديگه ايندفعه سپرديم دست خدا و اينا ... هروقت بگن هرّی ميگم چشم
- كار خوبي ميكني ... چي ميخوري برات بيارم (بي معطلي رفت سراغ يخچال ) ... آبميوه چي ميخواي .... همه اش مال توئه اينا ؟
- آره ديگه فقط من تواتاقم ... تخت بغلي خال........................يه
ای بدبختی ... بسوزی زبون که بندو آب دادی رفت
-اوا !!!!! راست ميگي ... هيشكي نميخوابه اينجا ؟ ...(يا جرجيس ... رفتيم لا باقاليا )
-چرا ... نه كه هيشكي نخوابه ... صبح بردنش CCU
- خب پس حالاحالاها نمياد
-چه ميدونم بلكم اومد ...
دوسه دقیقه سکوت
ف- گيريم بياد ... كاناپه خاليه ديگه ... بزرگ و جادار هم هست ...
* ((قابل توجه مخترع سيريش : اختراعتو بذار در كوزه آبشو بخور داداش ... حالشم ببر))
م- آره جاداره ...
از دلشوره شب موندنش داشت مورمورم میشد ... میباس هر طورمیشد دکش میکردم .... یهو دیدم با یه لیوان آبمیوه وایساده بالا سرم ... عینهو مار گنجیشک خور نیگام میکرد ...
-مرسی ... خودتون چی ؟
- ها !!!!؟؟؟؟؟ الان میخورم عزیز ... فعلا تو بخور ....
حالا مگه ول میکنه لیوانو ... خلاصه عزت چپونم کرد ... دستشو انداخت پشت گردنم که بلندم کنه ...
م: فهیمه خانوم زحمت نکشین ... این ریموت تخت آویزون شده ... بدین خودم درستش میکنم .
ف : نه مادر چه کاریه..... بلندشو ... کمرتو بیار بالا ... گردنتو صاف کن (همچی میگفت انگاری معلولم ) ... ملتفت شیطنتائی که با حرکتهای اضافی دستش رو کمرم میکرد شدم ،از خجالتم خودمو زدم به گاوی ... نه انگار که حالیمه داره کرم میریزه
حالا بخت سوراخ ما یکی از این ماسمالکهائی که صبح چسبونده بودن به قفسه سینه ام کنده شد .... ... الّا و للّا که بذا بچسبونمش ... کشته یارش شدم که بابا اصلا مهم نیست ... فیل که نمیخوام هوا کنم ....بیا ... اینا ... چسبید ...
(آخیش )
ف : ولی مادر درست نچسبوندیا ... کنده میشه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
رفت روی مبل لم داد .........چشمامو بستم دوباره ......رفتم تو فکر ... چند تا برنامه جدّی داشتم ....اول میخواستم نرم نرمک فاصله مو از بچه ها بیشتر کنم ... راستش قاعده اش هم این نبود هرچی باشه اونا متاهل بودن ، حالا هرچقد جی جی باجی باشن بالاخره بین عیالوار و یکه یالغوز باید محذورات و معذوراتی باشه ... هرچند بارها اعتراض کردن و شاکی شدن که دیگه مثه قبل نیستی وقبلنا بیشتر همدیگه رو میدیدیم و از این دست عرف و تعارفا
دوم اینکه میدونستم این فاصله گرفتن از رفقا فرصت مناسبیه واسه تنظیم افکار جغول پغولم
حالا اومدن این خانوم هم تو این وضعیت شده بود ارّه دولبه ...بد وضعی داشتم ... از یه طرف میخواستم تنها باشم و فقط فکر کنم از اونور انقد نمک به حروم نبودم که لطف اومدن و عیادتشو رو ندید بگیرم هر چی تو دلش بوده حالا معذور نبود زارو زندگیشو ول کنه بیاد پیش من .
دوبار با موبایلش صحبت کرد .. باردوم پسرش بود که ملتفتش کرد امشب نمیاد خونه ... باید بمونه بیمارستان و ازیکی از دوستاش مراقبت کنه (بعداً چه طوری میخواست جمعش کنه الله اعلم )...هرچی هم زدم تو سَرم که برو خونه تون به خرجش نرفت .
نیم ساعت بعد
ف : بیا ....بعد میگی نمون پیشم ....از کی اینجام !!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟ محض خاطر خدا یه نفر زنگ نزده حالتو بپرسه ... حتی مادرت هم یه تُک پا نیومده بیمارستان اونوقت من همینطوری ولت کنم؟ ... نمیگن جوون دسته گل مردم بی کس و کاره ؟
(گه بخورد شدیم که گفتیم آذر ننمونه بسکه گفت "مادرت فلان" "مادرت بهمان" )
راستش اصولا مقابله با تفکرات سورئالیستی این بابا کار من نیست،
وقتی فکر میکنه رسالت جهانی مراقبت از پسرای جوون و مردای متاهل سرخورده از زندگی مستقیما به عهده خودش گذاشته شده دیگه قانع کردنش سخته ... هرچند ترکیبی از مادر ترزا و فلورانس نایتینگل بودن نیاز به خودداری بیشتری در هیزی داره ولی حالا چه میشه کرد ... هیزی هم لابد چاشنی آش خیراتیه ما بود
11-12 شب بود که با آفتابی شدن نوژن و نیوشا یه نمه غرورم ترمیم شد(مشخصاً بازحمت زیادی نگهبانو راضی کرده بودن)...بسکه خفّتم داده بود سر اینکه هیشکی نمیاد سراغم و اینا ... پُر معلوم پیش خودش نتیجه گرفته بود لابد یه گندی بالا آورده که ولش کردن ننه باباش ...
همچی که سرش گرم شد به گپ زدن با نیوشا ... قایم رسوندم به نوژن که خیر امواتت بپرونش اینو امشب.
غافل نبودم از خوابی که دیده برام ... تجربه ثابت کرده همه عنکبوتها بلافاصله بعد از به دام افتادن شکار نمی خورنش ... بعضیا انقدر دورش تار میتنن تا بمونه واسه روز مبادا ... یادآوری خاطرات گذشته انگار رد چسبناک همه ی اون تارها رو تو وجودم زنده میکرد و من بعد عمری بند بازی روی تارها تازه به صرافت فرار افتاده بودم ...
اونشب نوژن سرشو زد به طاق آسمون مردونگی و انقد پاپی شد که خانوم خانوما رو برسونه خونه اش...
دیگه از فردای اونروز پَر چادرش انگار موند لای در بیمارستان ...انصافاً خیلی محبت میکرد ، طوری که دک کردنشو رو حداقل به این زودیها غیرممکن دونستم... بعدم که رفتم خونه هر روز میومد ...حتی وقتی خوب خوب شده بودم و هیچ کاری حتی چائی ریختن هم برای انجام دادن وجود نداشت ....تا اون شب که 300تومن تقدیم کردم و شام درست کرد و من شرمنده شدم از زحمتی که این همه مدت بخاطر من متحمل میشه ازش خواهش کردم بمونه تا بعد از شام برسونمش ... خیلی اصرار کرد که بره ... بعد من الاغ واسه قدردانی از ته دل گفتم : واقعا خوشحال میشم اگه شام بمونید...شاید یه دقیقه ساکت و خیره توچشام نیگا کرد و بهونه ای دستم داد که مدتها منتظرش بودم : چرا که نه ... از این به بعد هرشب پیشت میمونم ... مگه چقد کار داره ... یه قَبِلتُ و هردومون از تنهائی راحت میشیم ...
از لبخند کجی که زد ... از چشماش که عینهو دیگ کله پاچه بخار هوس میزد ازش بیرون ... از لحن حرف زدنش که آدمو یاد نجیب خونه های جمشید!!!!!!!!!!! مینداخت .... ازهمه چیش چندشم شد ... بی معطلی زنگ زدم تاکسی سرویس ... درو بازکردم و گفتم "به سلامت ... دیگه نمیخوام ببینمتون" ....................
برای همیشه رفت و منو گذاشت تو خماری جواب این سوال که : نکنه اتفاقی که اونشب زمستون توی اتوبان پای تو رو به این خونه بازکرد امشب واسه ی یه بدبخت دیگه بیفته ؟
به شب نشینی خرچنگ های مردابی
چگونه رقص کند ماهی زلال پرست
رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند
به پای هرزه علف های باغ کال پرست
این پست به دلیل توصیه خیرخواهانه ی یکی از دوستان حذف شد....
سلام و تسليت
از وقتي مرحوم آقاسي اون چارسال پارسالا در فرازي از اشعارشون فرمودند :
در باغ شهادت را كه بستند كليدش را چرا يارب شكستند ؟
ما همينطو رفته بوديم تو فكر كه راس ميگه اين بنده خدا ... كليدو چرا شيكستين ؟ بهشت مال باباتون نيست كه ؟ شايد عشق ما هم دبّه كرد بيايم ..... والله ...
اون بابا طالبانه آدم سَر ميبُره به اميد بهشت ... ما كه به گنجيشك هم نگفتيم بالا چشمت ابرو ديگه جاي خود داريم ... خلاصه هي رفتيم تو فكر دراومديم رفتيم تو دراومديم تا ييهو چشم وا كرديم ديديم بَه !!!!! تِپ و تِپ توپولوف و C130 و فوكر 100 و ايلوشينه كه ميخوره زمين ... هردفعه هم كلي آدمو سينه كش قبرستون دراز ميكنن و خداحافظ شما تا پرواز بعدي ... به خودم گفتم حكماً يه خبري هست كه اين چندتا طيارّه عينهو مگس ببوها هي قيقاج ميرن و به در ديوارميخورن ... خلاصه يه نمه پي جو شديم و :
هيچي ديگه ... معلوم شد چرا كليدو شكستن ... يعني من خودم فهميدم اينو ...حالا بخيل كه نيستيم شما هم بدونين چي ميشه مثلا" ؟
آقا قضيه از اين قراره كه اون در بهشت اصلاً خرابه لولاش ... نه جنگ هم تموم شده ،مسئولش گذاشته رفته اون دره همينطوري بي خودي مونده واسه خودش ، بعدم بارون خورده اين چند سالي زنگ زده ، كليدش هم تو مغزي شكوندن كه كسي قاچاقي نياد ... درعوض اون در بالائي رو هر دو لتش رو بازكردن كه ملت راحت بيان تو ... ايرانی جماعت هم بی جنبه ! ديدن راه گَل و گشاد شده 100 تا 100 شوکولات پیچ میکنن ميفرستن بهشت ... همین
نتیجه گیری فلسفی :
تازه دوزاريم افتاد كه چرا داش محمود و تحفه تترناهاش سوار اين ارّابه روسيا نميشن ... باهوشه اين محمودم ... گُله بچّم ... يه پارچه آقاس ...
فقط یه چیزی : حاج محمود ... اگه خدای نکرده زن و بچه خودت تو اون هواپیما بودن بازم میگفتی تحریما کاغذ پاره اس ؟
پ.ن :
چقدر دردناکه توی سالن انتظار فرودگاه منتظر عزیزت باشی و خبر پرپرشدنشو بهت بدن... خدا به همه بازمانده ها صبر بده ...
امروز نوشت :۱۲/۰۵/۸۸
چه جوری شدم مامان جون؟